![]() |
![]() |
|
| هر ستاره شبی است که از تو دورم... این شب نیلوفری آسمان چه پرستاره است... |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:4 توسط راحله |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:8 توسط راحله |
|
|
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:44 توسط راحله |
|
|
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:43 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:36 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:9 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:8 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:3 توسط راحله |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:57 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:53 توسط راحله |
|
|
ای کاش میدانستم پس از مرگم اولین قطره ی اشک راچه کسی برایم می ریزد؟؟؟وآخرین کسی که فراموشم می کند کیست؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:53 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:42 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:31 توسط راحله |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:3 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:1 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:1 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:59 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:43 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:42 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:41 توسط راحله |
|
|
خدایا کمکم کن برای اون چیزی که می دونی و می دونم... کمکم کن تا آروم بگیرم... کمکم کن... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:37 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:35 توسط راحله |
|
|
دل مـن يه روز به دريـــا زد و رفــت پشـــــت پا به رســــم دنيــا زد و رفـت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:14 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:10 توسط راحله |
|
|
الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:56 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:51 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 19:22 توسط راحله |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:28 توسط راحله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:23 توسط راحله |
|
|
خیانت این نیست که روزهارا بادیگری به پایان برسانی. خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری بگذاری ... خيانت ميتواند جاری كردن اشك بر ديدگان معصومی باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:43 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار، خانه ی ما اینجاست |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم(الهه ناز) گاه نامه ی زندگی من(گل بنفشه) دو کبوتر (الهام زندگی) عاشقانه های من و عسلیم (طنین عشق) عشق من دوستت دارم |
|
RSS
|
<-PostContent->
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار، خانه ی ما اینجاست
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-BlogCustomHtml->